اگر امروزه بشریت با بحرانهای بزرگی نظیر جنگ، فقر، کودتا، بحرانهای محیط زیستی، بیکاری و اعتیاد سروکله میزند، باید به جای مُسکن به خورد جامعه دادن به دنبال حل ریشههای این مسائل باشیم. علوم انسانی و به طور ویژه فلسفه است که پاسخ نهایی تمام این مسائل را نزد خود دارد. وقتی به تاریخ نظامهای فکری اروپا نگاه میکنیم، میبینیم که تا پیش از دورۀ جدید و عصر رنسانس، طبیعت و خالق طبیعت (خدا) بهعنوان پدیدهای قابل ستایش و مقدس مطرح بودهاند. اما با ظهور اولین اندیشههای رنسانسی، انسان تبدیل به مرکز و نقطۀ ثقل توجه میشود و طبیعت به عنوان ابزاری برای افزایش رفاه و سعادت انسان تعریف میشود، نه امری مقدس و ستودنی.
انسان مدرن، درصدد استفادۀ بیشینه از طبیعت برمیآید و جنگلها، کوهها، دریاها و منابع طبیعی را به تسخیر خود در میآورد. رفته رفته انسان مدرن بر طبیعت مسلط میشود و برای بدست آوردن رفاه دست به تسخیر و استثمار دیگر انسانها نیز میزند. جنگها و بحرانهای بزرگ آغاز میشوند و رقابت بر سر پادشاهی جهان معنای دیگری به خود میگیرد. اهمیت پرداختن به فلسفه اینجا شکل میگیرد که باید بدانیم انسان و تمدن انسانی چه نظامهای فکریای را پشت سر گذرانده و نیز آیندۀ انسان آبستن چه نظامهای فکری-فلسفیای است؟
فرم در حال بارگذاری ...
