تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
اگر به ریشههای فلسفه در یونان باستان دقت کنیم، و به سراغ فیلسوفان اولیه برویم متوجه میشویم که فلسفه در آغاز خود یک «سبک زندگی» بوده است. فیلسوفان خود را جستجوگران حقیقت مینامیدند و این حقیقت در واقع به معنای خیر و فضیلت معنا میشود. سقراط در کوچههای شهر قدم میزده و جوانان را به جستجوگری حقیقت ترغیب میکرده است و این یک دعوت بزرگ در آن زمان به حساب میآید. این خود یک امر فلسفی-اخلاقی ویژه است که ما انسانها به سمت آن چیزی که به لحاظ اخلاقی برای همۀ ما خوب است حرکت کنیم. احتمالاً نقطۀ مشترک تمام ادیان و نیز نظامهای اخلاقی همین باشد، که انسان بهتر زندگی کند. این مسئله یک پیوند جدانشدنی با زندگی روزمرۀ ما دارد. فارغ از نظام دانشگاهی و آکادمیک فلسفی که آن را میتوانیم تا حدی پیچیده معرفی کنیم، زندگی ما با امر فلسفی ارتباط تنگاتنگی دارد. همین که ما سعی میکنیم دیگران را نرنجانیم، به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم، کارهای خوب و اخلاقی انجام بدهیم، دروغ نگوییم، کلاهبرداری نکنیم و هزار هزار مثال دیگر، یعنی ما در یک نظام فکری-فلسفی در حال زیستن هستیم. در پایان میتوانیم ادعا کنیم که چه بخواهیم و چه نخواهیم فلسفه بخش جداییناپذیر زندگی ماست و اگر بخواهیم «فلسفه» میتواند در خدمت «بهتر کردن زندگی» ما انسانها قرار بگیرد.
این موضوع که ما فلسفه را امری پیچیده، دور از دسترس عموم و حتی بهدردنخور تعریف میکنیم، غالباً ریشه در یک سوءتفاهم دیرینه دارد. ما اساس زندگی خود را بر پایههای مصرفی-خدماتی بنا کردهایم و گمان میکنیم که باید در یکی از دو جبهۀ متضاد با یکدیگر حضور داشته باشیم: یکی جبهۀ متن زندگی که شامل پرداختن به خانواده، کار کردن، مصرف کردن، تفریح کردن و غیره است و دیگری جبهۀ تخصصها که به علم و سواد و مهارتها میپردازد. خب تا اینجای کار فرضیات درستی داریم. این دو جبهه به معنای دقیق کلمه وجود دارند اما آیا واقعاً با یکدیگر در تضادند؟
اگر منظورمان از «زندگی» همین امور روزمره و تکراری باشد که شهروندان یک جامعه از صبح تا شب مشغول پرداختن به آنها هستند، نمیتوانیم حضور فلسفه را به نحوۀ مستقیم و عینی در آن مشاهده کنیم. اما زمانی که از روزمرگیها کمی فاصله بگیریم و نگاهی مطابق با واقعیت را وارد زندگیمان کنیم متوجه میشویم که فلسفه چقدر در نحوۀ زندگی ما حضور موثر و فعالی دارد. به عبارتی دیگر اگرچه فلسفه ظاهراً در زندگی روزمرۀ ما به چشم نمیآید و خودش را از ما مخفی میکند اما بسیار پررنگتر از چیزی که گمان میکنیم در زیست روزمرۀ ما حضور دارد.
زمانی که به سراغ اعتقادات خود میرویم، هنجارهای اجتماعی خود را واکاوی میکنیم، تعلیماتی که توسط آنها رشد کردهایم، نحوۀ مواجههمان با مسائل و بحرانهای زندگی را بررسی میکنیم متوجه میشویم که هر کدام از ما ذیل یک نظام فکری-فلسفی در حال زندگی کردن هستیم.
آیا فلسفه در زیست روزمرۀ ما حضور دارد؟
حتماً برای شما هم این سوال مطرح شده است که «فلسفه چیست؟» و چه نسبتی با زندگی روزمرۀ ما دارد؟ و آیا اصلاً «فلسفه» چیزی است که در خلال روزمرگیهای ما نقشی ایفا کند؟
اگر به سراغ خیابانهای شهر برویم و از مغازهدارها، رانندهها و یا از حتی عابران پیادهروها که در حال طی کردن مسیری برای رسیدن به محل کار و کافه و مراکز خرید و خانههایشان هستند این سوال را بپرسیم، احتمالاً درصد قابلتوجهی پاسخ میدهند که فلسفه هیچ نقش عینی و مشهودی در زندگی ما ندارد. شاید اصلاً خیلیها اذعان کنند که نمیدانند فلسفه چیست و به چه کار میآید؟
سبک زندگی مصرفگرا که امروزه بر زیست اکثریت ما غالب شده است، مانع از این میشود که بخواهیم دربارۀ مسائل اساسی زندگی فکر کنیم و یا درصدد پاسخ دادن به آنها باشیم. شاید نهایت استفادۀ ما از «فلسفه» این باشد که در لحظات بحرانی زندگی، از کسی بپرسیم «تو میدانی فلسفۀ این اتفاق چیست؟»
سواد رسانهای با روانشناسی ارتباط بسیار پررنگ و تنگاتنگی دارد. برای همه افراد در هر سنی لازم است تا مهارت یادگیری سواد رسانه ای را در خودشان تقویت کنند، مانند یک تمرین کششی روزانه شروع به انجام آن کنید. کارن دیل شاکلفورد، روانشناس رسانه ای پیشنهاد میکند که میتوانیم از این چهار بعد بهعنوان نقطه پرتاب برای بهبود این مهارت و کاربرد سواد رسانه ای در زندگی روزمره استفاده کنیم:
۱) بعد شناختی: مرحلهای که اطلاعات منتقل میشود.
۲) بعد احساسی: مرحلهای که احساسات در ما بیدار میشوند.
۳) بعد زیبایی شناختی: شناختن زیبایی و هنرمندانهبودن پیام.
۴) بعد اخلاقی: ارزشهایی که از طریق این پیام منتقل میشوند.
بررسی این چهار بعد در واقع راز پنهان و تاریک تبلیغات را برای ما آشکار میکند. بهطور مثال، تصور کنید که در حال دیدن سریال هفتگی خودتان هستید که تبلیغ قرص لاغری پخش میشود: معجزه قرن، در ده روز لاغر شوید. برای بررسی این تبلیغ براساس سواد رسانه ای باید چهار بعد ذکرشده را در این تبلیغ مدنظر قرار دهید.
بعد شناختی: مرحلهای که اطلاعات منتقل میشود.
در بعد شناختی، میتوانیم با پرسیدن این سؤال این تبلیغ را بررسی کنیم که چه اطلاعاتی به ما میدهد:
تبلیغ دارو چه کاری برای ما انجام خواهد داد؟ آیا به نظر میرسد که این دارو به این وعده عمل میکند؟ چه کسی به این دارو نیاز دارد؟
بعد احساسی: مرحلهای که احساسات در ما بیدار میشوند.
در بعد احساسی، در واقع آن احساسی که سازنده تبلیغ سعی دارد تا در ما ایجاد کند را بررسی میکنیم:
آیا آنها میخواهند ما نسبت به وزن خود احساس ناامنی کنیم؟ آیا آنها میخواهند ما تأثیر مثبت این دارو را روی زندگی خود بررسی کنیم؟
بعد زیبایی شناختی: شناختن زیبایی و هنرمندانهبودن پیام
در بعد زیبایی شناختی، بررسی میکنیم که این تبلیغ با استفاده از تصاویر سعی دارد چه پیامی را به ما منتقل کند؟
آیا این آگهی تصاویر «قبل» و «بعد» از شخصی را نشان میدهد که ظاهراً این دارو را مصرف کرده است؟ آیا این آگهی سعی دارد تا زیبایی را در لاغری خلاصه کند؟
بعد اخلاقی: ارزشهایی که از طریق این پیام منتقل میشوند.
در بعد اخلاقی نیز بررسی میکنیم که سازندگان تبلیغ سعی در بیان چه نکتهای دارند:
آیا لاغری را با شادی یکسان میدانند؟ آیا آنها این پیام را ارسال میکنند که چاق بودن یک مشکل اخلاقی است و برای دوستداشتنی بودن باید لاغر شویم؟
درآمدی بر جامعه شناسی ارتباطات فرهنگ و رسانه
این یک راه برای تمرین یادگیری سواد رسانهای در زندگی روزمره است. ما باید تلاش کنیم تا تبدیل به مخاطب فعال و در عین حال آگاه رسانه ها شویم. برد با چه کسی است؟ ما با استفاده از تفکر نقادانه و تحلیل ذهنی که در وجودمان داریم، ریشه سواد رسانه ای را در ذهنمان میکاریم و تأثیر آن را در زندگی روزمره احساس میکنیم و این هیولایی که لباس مهربانی به تن کرده است را باور نمیکنیم و با سلاح تحلیلگری به مبارزه با او میرویم.
قرار نیست زندگی خودمان را با تصاویر شبکههای اجتماعی مقایسه کنیم و به این نتیجه برسیم که زندگی یکنواختی داریم. معنای زندگی یعنی تلاش برای بهترشدن، نه کاملبودن.
