آرشیو برای: "شهریور 1405, 19"
آیت الله حائری شیرازی آب_حیات، افسانه نیست! همین زیارت امام رضا (علیه السلام) آب حیات است! نگو آبی که انسان را برای همیشه زنده کند، افسانه است. نه! نه! اگر از این زیارت نصیب تو شد و یک زیارت از تو قبول شد، آب حیات خوردهای و دیگر_نمیمیری! امام_رضا (علیه… بیشتر »
محبوب من، راهی پیدا کن برای آمدن، برای همیشه ماندن. به هر راهی که می روم بیراهه، و به هر دری که میزنم بسته است، بی تو دلتنگی ادامه دارد. #محمد_صالحعلا بیشتر »
زمانی عاقل میشی که بفهمی اینستاگرام بزرگترین کارخانه توهم دنیاست. ثروت نمایشی. خوشبختی نمایشی. عشق نمایشی. زندگی نمایشی. جایی که آدمها برای چند ثانیه توجه، ساعتها نقش بازی میکنن. و تو اگه حواست نباشه، نمایش اونا رو با واقعیت خودت مقایسه میکنی. بیشتر »
جادهی ظهور، فقط و فقط از مسیرِ خودسازی میگذره.. اگه میخوای با بصیرت زندگی کنی، اگه میخوای ظهور رو درک کنی، باید اهلِ جهد و تلاش باشی. نمیشه بدون حرکت، منتظرِ یه اتفاقِ بزرگ موند…🕊 انتخاب با خودته: سربازِ پای کارِ حضرت میشی، یا یک منتظرِ… بیشتر »
هدف اصلی بعثت پیامبران، رشد فکر و اندیشه مردم است؛ آنان آمدهاند تا «گنجینههای عقل» انسانها را شکوفا کنند. بنابراین هر چیزی که مانع رشد عقل باشد، ضد دین است و دین حقیقی با مشعل تفکر، راه انسان را روشن میکند. بیشتر »
میگفت باید خودتو کوچیک کنی، خودتو بشکونی، باید انکسار در وجودت اتفاق بیافته و الا طاغوتی! حالا هر کی میخوای باش… | شهیدحاجقاسمسلیمانی | بیشتر »
السلامعلیڪ یاعلیبنالموسیالرضاجان ای کاش حرم بودم مهمان تــــوبودم مهمان تــو و سفرهٔ احسان تـــوبودم یک پنجره فولاد مهمان تـــو بودم دلم تنگ تــو آقاست ای کاش کـــه زوار خراسان تـــو بودم بیشتر »
یک نفر دلتنگ است؛ یک نفر می بافد. یک نفر می شمرد. یک نفر می خواند. زندگی یعنی: یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی؟ #سهراب_سپهری بیشتر »
جهان آلوده خواب است ومن در وهم خود بیدار … #سهراب -سپهری بیشتر »
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند ، چنین نیز نخواهد ماند #حافظ بیشتر »
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم من و تو، آتش و اشکیم در دل یک شمع به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم به دام زلف بلندت دچار و سرگرمم مرا جدا مکن از حلقه… بیشتر »
لیلا از کنار تخت همیشه میزبان صدرا،به سمت کتابخانه اتاق که پنجره اش رو به کاج های سبز و بلند خیابان باز می شد ،قدم برداشت. لحظاتی طول کشید تا توانست بغض خودش را در چشمانش پنهان کند.نگاه خود را به شمعدانی لب پنجره دوخت.نفسی به سختی کشید و اشک هایش مهمان… بیشتر »
