یاس امین الدوله
غروب سنگینی فضای خانه را دنبال می کرد .یاس امین الدوله پهنای تاریکی پنجره اتاق را در هم تنیده بود.پله های سنگی نفس را به شمارش می انداخت.
درب اتاق سال ها بود در هم خمیده شده بود.
کتاب های خاک خورده روی میز و سر رسید نسکافه ای به انقضاء رسیده در کنار خودنویس جوهر تمام کرده حکایت از سال ها فراق تو را فریاد می زد.
فرم در حال بارگذاری ...
