عین صاد
*پنکه*
▪️در یکی از شبهای تابستان، طلبهای به من زنگ زد و گفت با این هوای گرم قم، پنکهای نداریم و طاقت زنم تمام شده و خلاصه کلافهایم.
▪️ با این که شب، از نیمه گذشته بود و همه خواب بودند هر چه فکر کردم کسی جز آقای صفایی به ذهنم نیامد که بیمنّت، کارگشا باشد. با وسواس، تماس گرفتم. خودش گوشی را برداشت. موضوع را گفتم.
▪️ بیتأمل گفت:« پنکه هست. کجا بیارم؟» گفتم نه، نیایید خودم میآیم و رفتم تا پنکه را بگیرم.
وقتی نزدیکی خانهاش رسیدم دیدم سر خیابان، پنکه در دست، ایستاده است.
مشهور آسمان
فرم در حال بارگذاری ...
