در جستجوی معنا در میانهی گذار: خوانشی هستیشناختی از زیستِ روزمره
ما غالباً زندگی را به مثابه یک ردیف از وقایعِ زمانی درک میکنیم؛ گویی هستیم و از یک نقطه به نقطه دیگر میرویم. اما اگر از منظر هستیشناسی به موضوع بنگریم، زندگی فراتر از یک «توالیِ زمانی» است؛ زندگی، یک «تجربهی معنایی» است.
در سطوح عالیِ تحلیل، میدانیم که میان «بودن» (Being) و «آگاهی از بودن» (Awareness of Being) شکافی عمیق وجود دارد. بسیاری از ما در غرق شدن در ساختارهای تقویمی و ضرورتهای زیستی، از آن لحظهای که «خودمان» هستیم، فاصله میگیریم. ما به جای «زیستن»، به «انجام دادن» مشغول میشویم؛ انجام دادنِ وظایف، رسیدن به اهداف و تکرار الگوهای پیشساخته. این همان نقطهای است که فیلسوفان آن را «زیستِ غیر اصیل» مینامند.
اما پرسش بنیادین اینجاست: چگونه میتوان از این غفلتِ هستیشناختی عبور کرد؟
پاسخ در پذیرشِ «پوچیِ خلاقانه» نهفته است. اگر جهان، معنای از پیشتعیینشدهای (Teleology) به ما اعطا نمیکند، این نه یک تهدید، بلکه بالاترین سطح از آزادی است. ما در برابرِ بومِ خالیِ هستی، مسئولِ ترسیمِ خطوط هستیم. زندگی، نه یک پدیدهی کشفشدنی، بلکه یک پدیدهی «خلقشدنی» است.
هر انتخاب اخلاقی، هر لحظهی تامل و هر تلاش برای درکِ جهان، در واقع همان کنشی است که به هستیِ بیمعنا، معنا میبخشد. پس، زندگی کردن در معنای والای خود، یعنی تبدیل کردنِ «زمانِ سپریشده» به «تجربهی زیسته»؛ یعنی تبدیل کردنِ «بودنِ خام» به «آگاهیِ فعال».
فرم در حال بارگذاری ...
