کتابهای درهموبرهمِ کتابخانهام را مرتب میکنم. تمام تلاشم را میکنم تا ذهنِ خطخطیام را با نظمِ کتابها همراه کنم؛ شاید بتوانم آشفتگیهای ذهنم را هم سرِ جای خودشان بنشانم.
کتابهای رمان، یک ردیف؛ کتابهای استاد عینصاد، یک ردیف؛ و کتابهای رهبر شهیدم، ردیفی دیگر…
امان از این فراق! ذهنم دوباره درهم و مچاله میشود. بغضی سنگین از قلبم به سمت چشمهایم سرازیر میشود.
نگاهم به کتابِ رهبر شهیدم میافتد؛ همان که مشتِ گرهکردهاش بر جلد حک شده است. با تمام جان فریاد میزنم:
«منهاج مقاومت… منهاج مقاومت… منهاج مقاومت…»
**تبیین مکتب مقاومت در اندیشهی امام خامنهای.**
کتاب را تورق میکنم. به صفحهی ۶۴ میرسم؛ به تیتر بزرگی که انگار حرفِ دلم را فریاد میزند:
**«اخراج آمریکا از منطقه»**
از دلِ بیقرارم بپرس: چرا دلتنگِ رهبر شهیدی؟
تا برایت از «منهاج مقاومت» بگویم؛ مکتبِ حسینیاش که نه فقط در واژهها و کتابها، که در جانِ مردمِ تربیتیافتهاش در میدان عمل جاری و ساری است.
فرم در حال بارگذاری ...
